از عبدالله بن جعفر رضی الله عنهما روایت است که روزی رسول الله صلى الله عليه وسلم او را پشت سر خود سوار مرکب نمود و سخنی در گوشش گفت که دوست نداشت به مردم بگوید، زیرا راز پیامبر بود. و خبر می دهد که بهترين چيزی که رسول الله صلى الله عليه وسلم دوست داشت هنگام قضای حاجت خود را پشت آن پنهان کند، مکانی مرتفع و یا نخلستان پر درخت بود، تا هیچ کسی ایشان را نبیند. گرچه این بستان دارای کشتزارهای بلند بود، اما برای نشستن مناسب نبود. ایشان واردِ باغِ يکی از انصار شد و آنجا شتری ديد. شتر همين که رسول الله صلى الله عليه وسلم را ديد، گریه کرد. پس رسول الله صلى الله عليه وسلم نزد شتر رفت و کوهان و پشت گوشش را دست کشيد. سپس سراغ صاحب شتر را گرفت. جوانی از انصار آمد و گفت: من صاحب شترم. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «آيا درباره ی اين حيوان که الله به تو داده است، از الله نمی ترسی؟ اين حيوان نزد من شکايت می کند که تو او را گرسنه نگه می داری و خسته اش می کنی (و از او زياد کار می کشی)».