ابوهریره رضی الله عنه حکایت می کند که: در ماه رمضان گروه های زیادی از مردم نزد معاويه بن ابی سفیان در شام می آمدند؛ و مردم برای يکديگر غذا درست می کردند و همگی از آن غذا می خوردند. ابوهريره رضی الله عنه يکی از کسانی بود که زیاد غذا درست می کرد و مردم را به خانه اش دعوت می نمود. عبدالله بن رباح تصمیم گرفت غذایی درست نموده و مردم را به آن دعوت کند. پس با ابوهریره برخورد نموده و به او می گوید: شما را امشب به صرف غذا دعوت می کنم. و ابوهریره رضی الله عنه به او می گوید: از من پيشی گرفتی. وقتی مردم گرد آمدند، ابوهريره رضی الله عنه به افراد حاضر می گوید: ای گروه انصار! آيا حديثی را که متعلق به شما است برای تان بيان نکنم؟ بنابراین داستان فتح مکه را برای آنها ذکر می کند؛ اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم از مدینه به سمت مکه به راه افتاد، درحالی که زبیر بن عوام رضی الله عنه را فرمانده یک قسمت از سپاه و خالد بن ولید رضی الله عنه را فرمانده بخش دیگر قرار داد. و ابوعبيده بن جراح را به عنوان فرمانده ی افراد بدون زره تعيين فرمود. آنها راه رودخانه را در پيش گرفتند و رسول الله صلی الله علیه وسلم هم در يکی از گردان ها در وسط سپاه بود. در اين اثنا، رسول الله صلی الله علیه وسلم نگاهی به لشکر می اندازد و ابوهریره را می بیند و به او دستور می دهد که انصار را نزد ایشان فرا خواند و فقط انصار گرد ایشان جمع شوند. و قريش هم دسته هایی از قبايل مختلف و هواداران شان را جمع کردند و آنها را برای جنگ تجهیز نمودند و در جلوی لشکر قرار دادند و گفتند: اينها را جلو قرار می دهیم؛ اگر فتح کردند و غنيمتی بدست آوردند، ما با آنها شريک هستيم. و اگر شکست خوردند، ما خواسته ی محمد را بر آورده می سازيم. رسول الله صلی الله علیه وسلم به اصحابش دستور داد تا هوادارانی را که قریش گردآورده بودند، به قتل برسانند و در کوه صفا در مکه به ایشان ملحق شوند. صحابه نیز چنین کرده و آنان را در هم کوبیدند چنانکه هیچیک از آنها نمی توانست خود را از قتل نجات دهد. این بود که ابوسفیان آمده و گفت: يا رسول الله! جماعت قريش هلاک و ريشه کن گرديد. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «هرکس وارد خانه ی ابوسفيان شود، در امان است». انصار به يکديگر گفتند: رسول الله صلی الله علیه وسلم تحت تأثير وطن دوستی و شفقت به قبيله اش قرار گرفته است. یعنی: وقتی آنها مهربانی ایشان با اهل مکه را مشاهده نمودند و دیدند که رسول الله صلی الله علیه وسلم از قتل و کشتار آنها دست برداشته است، گمان کردند که می خواهد به مکه بازگشته و دوباره در آنجا ساکن شود و آنها را در مدینه برای همیشه ترک گوید؛ و این مساله بر آنان گران آمد. در اين هنگام وحی نازل شد و رسول الله صلی الله علیه وسلم به آنها گفت: شما چنین و چنان گفتید. گفتند: بله ما چنین گفتیم. و این از جمله معجزه های پیامبر است و چون وحی بر رسول الله صلی الله علیه وسلم نازل می شد، این مسئله بر صحابه پوشیده نمی ماند و آنها چشم های خود را به رسول الله صلی الله علیه وسلم نمی دوختند تا اینکه وحی به پایان برسد. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم چیزهایی را که گفته بودند، به آنها گفت، در واقع به آنها فهماند که او پیامبر بر حق الله است و وحی او را از امور غیبی چون این ماجرا و جز آن با خبر می کند، پس آنها باید نسبت به آنچه به ایشان می گوید، در همه حال اطمینان داشته باشند، زیرا او بنده و رسول الله است. سپس به آنها اطمینان می دهد که بسوی الله و به سرزمین آنها مهاجرت نموده تا در آنجا بماند و مسکن گزیند، پس آن را ترک نخواهد کرد و از هجرتی که برای الله متعال کرده، بازنخواهد گشت، بلکه او در زندگی و مرگ ملازم و همراه آنها خواهد بود. پس جز در میان آنها زندگی نخواهد کرد و جز در کنار آنها نخواهد مرد. و این نیز از معجزات ایشان است. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم این سخنان را به آنها گفتند، انصار به گریه افتادند و معذرت خواهی نمودند و گفتند: سوگند به الله که ما اين سخنان را از فرط محبت به تو و همنشینی با تو و بودنت در میان ما به زبان آورديم، تا همچنان از تو بهره ببریم و به تو تبرک جوییم و تو ما را به راه راست هدایت نمایی؛ چنانکه الله متعال می فرماید: «وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ» [شوری: 52] «و تو به راه راست فرا می خوانی». پس رسول الله صلی الله علیه وسلم به ایشان خبر داد که الله و رسولش آنها را تصديق می نمايند و عذر آنها را می پذيرند. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: "هرکس به خانه ابوسفیان برود در امان است" مردم به خانه ی ابوسفيان روی آوردند و برخی ديگر هم وارد خانه های خود شدند و درها را بستند. و رسول الله صلی الله علیه وسلم همچنان به پيشروی اش ادامه داد تا اينکه به حجر الاسود رسيد؛ نخست، حجر الاسود را لمس کرد؛ سپس به طواف خانه پرداخت. آنگاه نزد بتی که کنار خانه ی کعبه قرار داشت و قريش آن را عبادت می کرد، آمد و با کمانی که قسمت کجی آن را گرفته بود، به چشم آن بت زد و فرمود: «جاء الحقُّ وزَهَقَ الباطلُ» [الإسراء: 81] «حق آمد و باطل از بين رفت». و بعد از طواف، به سمت کوه صفا حرکت کرد و بالای آن رفت به کعبه نگاه کرد و دست هايش را بلند کرد و حمد و ثنای الله متعال را گفت و بسيار دعا نمود.