این حدیث کعب بن مالک رضی الله عنه در خصوص داستان تخلفش از غزوه ی تبوک است. غزوه ی تبوک در سال نهم هجری روی داد. این غزوه در زمانی رخ داد که هوا بسیار گرم بود و میوه ها رسیده بودند؛ و از آنجا که منافقان دنیا را بر آخرت ترجیح می دادند، از این غزوه تخلف ورزیدند و رفتن به زیر سایه ها و لذت بردن از خرماها و عیش و نوش دنیا را برگزیده و از سختی و رنج دوری گزیدند؛ چنانکه قرآن در این مورد خبر می دهد و این حدیث بیان می کند. اما مؤمنان مخلص همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم خارج شدند و طولانی بودن مسیر و رسیدن میوه ها، عزم و تصمیم آنها جهت شرکت در این غزوه را متزلزل نکرد. اما کعب بن مالک رضی الله عنه که از مؤمنان با اخلاص بود، بدون داشتن هیچ عذری از رفتن به این غزوه تخلف ورزید. به همین خاطر است که می گوید: «در هيچ غزوه ای جز غزوه ی تبوک، از همراهی با رسول الله صلى الله عليه وسلم تخلف نکردم». کعب رضی الله عنه که از جمله مجاهدین راه الله بود، در تمامی غزوات رسول الله صلی الله علیه وسلم مشارکت داشت، بجز در غزوه بدر که هم او و هم تعدادی دیگر از آن تخلف ورزیدند؛ زيرا در اين غزوه (بدر) رسول الله صلى الله عليه وسلم به قصد جنگ بیرون نشد، از این رو تنها سیصد و چند مرد همراه ایشان خارج شدند؛ چون می خواستند شترهای قریش را که از شام به مکه بار می بردند و از مدینه می گذشتند، تصاحب نمایند. سپس بیعت خویش با رسول الله صلی الله علیه وسلم را پیش از هجرت و در شب عقبه، در محل منی یادآوری می کند، آنجا که با رسول الله صلی الله علیه وسلم بر اسلام بیعت کردند. وی می گوید: «دوست ندارم به جای بيعت عقبه، در بدر می بودم؛ هرچند بدر از بيعت عقبه شهرت بيشتری در ميان مردم دارد». زیرا غزوه از بیعت شهرت بیشتری دارد. ایشان قوی و سر حال بود و در زمان غزوه ی تبوک دو شتر داشت و پیش از این غزوه در هیچ غزوه ی دیگری دو شتر نداشت؛ و برای این غزوه خود را آماده کرده بود. رسول الله صلی الله علیه وسلم عادت داشت که هرگاه تصمیم داشت به غزوه ای برود، توريه نموده و بر خلاف آنچه اراده داشت، اظهار می کرد. و این از حکمت و دانش و هوش جنگی ایشان بود، زیرا اگر مقصد و مقصودش را بیان می کرد، دشمن از مقصد ایشان مطلع می شد؛ و چه بسا آمادگی بیشتری برای مواجهه با رسول الله صلی الله علیه وسلم کسب می کرد و چه بسا مکانی را که مقصد رسول الله صلی الله علیه وسلم بود و برای مواجهه با آنها در نظر گرفته بود، ترک می کرد. اما در غزوه ی تبوک ماجرا متفاوت بود و رسول الله صلی الله علیه وسلم موضوع را با شفافیت برای اصحابش تبیین نمود و خبر داد که برای نبرد با دشمنی بزرگ عازم مکانی بسیار دور بنام تبوک است، تا مردم خود را آماده کنند. بنابراین مسلمانان همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم عازم این نبرد شدند و فقط کسانی از رفتن تخلف ورزیدند که الله متعال آنها را با نفاق و دورویی خوار و ذلیل کرده بود؛ و از میان کسانی که تخلف ورزیدند فقط سه نفر از مومنان بودند که عبارت بودند از: کعب بن مالک، مراره بن ربیع و هلال بن امیه رضی الله عنهم. این سه به دلیلی که الله خواسته بود از این غزوه تخلف نمودند، اما دیگرانی که تخلف ورزیدند، منافقانی غرق در نفاق بودند. - از الله متعال عافیت و سلامتی می خواهیم. - به هرحال، رسول الله صلى الله عليه وسلم به همراه اصحابش که تعدادشان زیاد بود، به سمت تبوک براه افتادند تا به آنجا رسیدند؛ اما به خواست و اراده ی الله میان آنها و دشمن شان نبردی صورت نگرفت و آنها بیست روز در آن سرزمین باقی ماندند و بدون جنگ و نبرد بازگشتند. کعب بن مالک رضی الله عنه می گوید: "رسول الله صلی الله علیه وسلم و مسلمانان همراهش خود را برای نبرد تجهیز نموده و از مدینه خارج شدند". اما کعب رضی الله عنه تاخیر نمود و هر روز صبح بر شترش سوار می شد و آهنگ پیوستن به آنان را می کرد و می گفت: بزودی به آنان ملحق می شوم، اما هیچ کاری نمی کرد. او هر روز چنین می کرد تا اینکه فاصله طولانی شد و از آنها بازماند. در ادامه می گوید: "این مساله ناراحتم می کرد که وقتی به بازار می رفتم، هیچیک از مهاجرین و انصار را نمی دیدم و جز مردی که غرق در نفاق باشد و نفاقش به او اجازه خروج نداده و یا افرادی که الله آنها را معذور داشته، کس دیگری در شهر نبود". وی خود را سرزنش می کرد که چرا در مدینه تنها این افراد باقی مانده اند و او نیز در میان آنهاست. رسول الله صلی الله علیه وسلم تا رسیدن به تبوک، نه از وی یاد نمود و نه در مورد او پرسید. در تبوک که در ميان اصحاب نشسته بود، جویای کعب شده و پرسيد: «كعب بن مالک کجاست؟» پس مردی از بنی سلمه از او بدگویی نمود، اما معاذ بن جبل رضی الله عنه از او دفاع کرد. و رسول الله صلی الله علیه وسلم سکوت کرد و نه به بدگویی آن مرد پاسخ گفت و نه به دفاع معاذ. در آن هنگام مردی سفيدپوش در سراب نمايان شد. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «ای کاش ابوخيثمه انصاری باشد». و ابوخيثمه ی انصاری رضی الله عنه بود. و این بیانگر هوش و فراست رسول الله صلی الله علیه وسلم و آرزوی ایشان بود که: کاش فردی که از دور نمایان می شود ابوخیثمه باشد. ابوخیثمه همان کسی است که پس از تشویق رسول الله صلی الله علیه وسلم به صدقه دادن، يک صاع خرما صدقه داده بود؛ و هریک از مردم بر حسب توانش صدقه می داد. در آن زمان اگر کسی زیاد صدقه می داد، منافقان می گفتند: این فرد ریاکار است و این همه صدقه را برای رضایت الله نداده است؛ و به این ترتیب او را به ریا و تظاهر متهم می کردند؛ و اگر شخص فقیر کم صدقه می داد، می گفتند: خداوند از صاع این شخص بی نیاز است. کعب رضی الله عنه می گوید: "نگرانی من زمانی شروع شد كه خبر بازگشت رسول الله صلى الله عليه وسلم را شنیدم". وی با خود فکر می کرد چه باید بگوید؟ می خواست سخنی از روی توریه بگوید تا رسول الله صلی الله علیه وسلم او را معذور دارد. و برای این کار با افراد صاحب رأی خانواده اش مشورت نمود. ولی خود می گوید: هنگامی كه خبر نزدیکی رسول الله صلى الله عليه وسلم به او رسید افكار باطل از سرش بيرون رفت و تصمیم گرفت حق و حقیقت را به ایشان بگوید. می گوید: رسول الله صلى الله عليه وسلم وارد مدينه شد و به مسجد رفت. عادت و سنتش اين بود كه هرگاه از سفری بازمی گشت، نخست به مسجد می رفت و دو ركعت نماز می خواند و با مردم می نشست. بنابراین وارد مسجد شد و نماز خواند و با مردم نشست؛ و منافقانی که بدون عذر تخلف کرده بودند يكی يكی نزدش آمده و سوگند می خوردند که معذور بوده اند. و رسول الله صلى الله عليه وسلم با آنها بيعت می كرد و برای شان طلب مغفرت می نمود؛ اما این استغفار هیچ سودی به حال شان نداشت، زیرا الله متعال می فرماید: «اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ» [توبه: 80] «[ای پیامبر،] چه برای آنان آمرزش بخواهی، چه آمرزش نخواهی، [سودی به حال شان ندارد. حتی] اگر هفتاد بار برای شان آمرزش بخواهی، الله هرگز آنان را نمی آمرزد». کعب رضی الله عنه می گوید: من تصمیم گرفتم راستش را به رسول الله صلی الله علیه وسلم بگویم. پس وارد مسجد شدم و به ایشان سلام کردم، ایشان تبسم خشم آلودی كرد و فرمود: «بيا». زمانی که جلو رفتم به من گفت: «علت نيامدنت، چه بود؟» گفتم: یا رسول الله، من عذری برای نیامدن نداشتم؛ و تا پیش از این غزوه دو شتر جمع نکرده بودم. به الله سوگند اگر نزد یکی از پادشاهان دنیا نشسته بودم، عذری می آوردم و خود را از او خلاص می کردم؛ چون به من فن سخنوری عطا شده است؛ - یعنی اگر امروز نزد پادشاهی نشسته بودم می دانستم چگونه خود را از دست او نجات دهد و رهایی یابم چون الله متعال به من فن سخنوری داده است - اما امروز سخنی با تو نمی گویم که رضایتت را جلب نمایم، زیرا اگر چنین کنم، به زودی الله تو را از من خشمگین می گرداند. بنابراین راستش را به رسول الله صلی الله علیه وسلم گفت و به ایشان خبر داد که نه از نظر جسمی و نه مالی عذری نداشته است، بلکه تا پیش از این غزوه دو شتر نداشت، اما پیش از آن دو شتر نیز گرد آورد. آنگاه رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «اين شخص راست گفت» و برای فخر و شرف کعب همین بس که رسول الله صلی الله علیه وسلم او را به راستگویی توصیف نمود؛ و در ادامه فرمود: «برخيز (و برو) تا آنچه خداوند می خواهد درباره ات قضاوت كند». و کعب خود را تسلیم فرمان الله نموده و رفت، درحالی که به الله ایمان داشت و یقین داشت که هرچه الله بخواهد می شود و هرچه نخواهد نمی شود. وضعیت به این صورت بود که تعدادی از مردان بنی سلمه و از خویشاوندانش نزد وی آمده و او را تحریک کردند تا برود و از اقرار خویش بازگردد. و به او گفتند: تو پیش از این گناهی مرتکب نشده ای، همين که رسول الله صلى الله عليه وسلم برای تو استغفار و درخواست آمرزش می کرد، برای بخشش گناهت كافی بود؛ و چون رسول الله برای تو طلب مغفرت کند، الله تو را می بخشد. پس برگرد و سخنت را پس بگیر و بگو که معذور بوده ای، تا اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم برایت طلب آمرزش نماید، همچون سایر کسانی که برای شان طلب آمرزش نمود. وی بر آن شد که چنین کند، اما الله متعال او را نجات داد و این منقبت بزرگ را که تا قیامت در قرآن تلاوت می شود برای او نوشت. وی از قومش پرسید: آیا کسی رفتاری چون من داشته است؟ گفتند: بله، هلال بن امیه و مراره بن ربيع؛ آن دو نیز سخنی همچون تو گفتند و به آنها همان چیزی گفته شد که به گفته شد؛ مردان بنی سلمه دو مرد نيكوكار را نام بردند كه در بدر حضور يافته و برای من نمونه و الگو بودند. رسول الله صلى الله عليه وسلم مسلمانان را از سخن گفتن با آن سه نفر منع فرمود و مردم از آنها كناره گيری نمودند؛ آنها پس از این درحالی رفت و آمد می کردند که گویا مجنون و دیوانه هستند و عقل شان زایل شده است، تا جایی كه زمين با آنها بيگانه شد و گويا آن زمينی كه قبلا می شناختند نبود؛ زیرا وقتی سلام می کردند، کسی پاسخ سلام شان را نمی داد و چون کسی با آنان مواجه می شد، آغازگر سلام به ایشان نبود. حتی رسول الله صلی الله علیه وسلم که خوش اخلاق ترین انسان ها بود به آنها سلام نمی کرد. کعب می گوید: من نزد رسول الله صلی اله علیه وسلم می رفتم و به ایشان سلام می کردم، اما متوجه نمی شدم لب های مبارکش برای پاسخ دادن به سلام حرکت می کند یا نه. در این وضعیت زمین بر آنها تنگ شده و از خود به تنگ آمدند و یقین کردند که هیچ پناهی جز الله ندارند. آنها مدت پنجاه روز را در چنین وضعیتی سپری کردند: مردم از آنان کناره گیری نموده و نه به ایشان سلام می گفتند و نه پاسخ سلام آنها را می دادند. همه چیز برای آنها سخت و دشوار شده بود و با تمام وجود به الله متعال روی آوردند. اما با این همه کعب بن مالک نماز جماعت را ترک نکرد. وی در نماز جماعت حاضر می شد و به رسول الله صلی الله علیه وسلم سلام می گفت؛ اما در پایان این مدت که خیلی احساس سختی و تنگنا می کرد، گاها در نمازهای جماعت شرکت نمی کرد، زیرا خجالت می کشید نزد قومی برود و با قومی نماز بخواند که هرگز با او سخن نمی گویند، نه سخن خوبی به او می گویند و نه سخنی بد. وی می گوید: دوستانم (مراره و هلال) درمانده شده، در خانه های شان نشستند و گريه می كردند، چون نمی توانستند به بازارها بروند و مردم آنان را طرد کرده بودند و هیچکس به آنها توجهی نداشت و کسی سلام شان نمی کرد و پاسخ سلام شان را نمی داد. آنها از تحمل این حالت عاجز و درمانده شده و در خانه های خود نشسته و می گریستند. کعب می گوید: "من قوی ترین و صبورترین آنها بودم". زیرا از آن دو نفر کم سن و سال تر بود و همراه مسلمانان در نمازهای جماعت شرکت می کرد و در بازارهای مدینه می گشت، درحالی که هیچکس با او سخن نمی گفت، چون رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمان داده بود که مردم از آنها کناره گیری کنند. و اصحاب بیش از همه ی مردم مطیع و فرمانبردار رسول الله صلی الله علیه وسلم بودند. کعب در ادامه می گوید: "من نماز می خواندم و زيرچشمی به رسول الله صلی الله علیه وسلم نگاه می كردم". یعنی: هنگامی كه نماز می خواندم، گاهی به ایشان نگاه می كردم؛ و چون متوجه نمازم می شدم و چشم از ایشان بر می داشتم، به من نگاه می کرد و چون به او نگاه می کردم از من روی می گرداند. و همه ی این رفتارها از شدت و سختی هجر کردن و طرد نمودن بود. کعب می گوید: "روزی در بازارهای مدینه می گشتم و جفای مردم طولانی شده بود، پس از ديوار باغ ابوقتاده كه پسرعمويم و محبوب ترين مردم نزد من بود، بالا رفتم و به او سلام کردم؛ ولی به الله سوگند كه جواب سلامم را نداد". ابوقتاده پسر عمو و محبوبترین مردم نزد کعب بود، با این وجود جواب سلامش را نداد و همه اینها در راستای اطاعت از الله و رسولش بود. پس کعب به او گفت: تو را به الله سوگند، آيا می دانی كه من الله و رسولش را دوست دارم؟ اما ابوقتاده هيچ پاسخی نمی دهد. دوباره او را سوگند می دهد، باز هم سكوت می کند؛ و این درحالی است که می داند کعب بن مالک الله و رسولش را دوست دارد. بار سوم که او را سوگند می دهد و می گوید: تو را به الله سوگند، آيا می دانی كه من الله و رسولش را دوست دارم؟ اين بار ابوقتاده پاسخ می دهد: «الله و رسولش بهتر می دانند». ابوقتاده با او سخن نگفته و نه به وی پاسخ مثبت می دهد و نه منفی؛ پس اشک از چشمانش جاری شده و به سوی بازار می رود. و در این وضعیت مشغول قدم زدن در بازار است که با یکی از کشاورزان نصرانی اهل شام برخورد می کند که می گوید: چه كسی كعب بن مالک را به من نشان می دهد؟ کعب می گوید: گفتم: من کعب هستم. او نامه ای به من داد و من نوشتن می دانستم. در آن زمان نویسندگان بسیار اندک بودند. کعب می گوید: نامه را خواندم؛ در آن نوشته بود: "اما بعد، به ما خبر رسيده كه رفيقت (محمد)، به تو ستم كرده است.- این پادشاه، پادشاه کافر غسان بود - خداوند تو را در وضعيتی قرار نداده که خوار و زبون شوی و حقّت ضايع گردد. نزد ما بيا تا با اموال مان و چه بسا با حکومت خویش از تو قدردانی كنيم". اما کعب به الله و رسولش ایمان داشت و دوستدار الله و رسولش بود، از این رو با خود گفت: اين هم بخشی از آزمايش است. سپس آن را در تنور انداخت و سوزاند. پس از اينكه چهل شب گذشت، رسول الله صلى الله عليه وسلم پیکی را با این پیام نزد ایشان فرستاد كه از همسران شان كناره گيری كنند. این بود که کعب پرسيد: چه كار كنم؟ او را طلاق دهم؟ چون اگر به او دستور می داد همسرش را طلاق دهد، جهت اجرای امر الله و رسولش بی درنگ چنین می کرد. پس پرسید: چکار کنم؟ طلاقش دهم؟ پیک رسول الله صلی الله علیه وسلم گفت: رسول الله صلی الله علیه وسلم به تو دستور می دهد از همسرت دوری کنی. و به ظاهر کلمات رسول الله صلی الله علیه وسلم بسنده کرد. بنابراین کعب به همسرش گفت: نزد خانواده ات برو و آنجا باش تا الله در اين باره قضاوت كند. و همسر کعب نزد خانواده اش رفت. همسر هلال بن اميه رضی الله عنه نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت و به ایشان خبر داد که هلال به او نیاز دارد تا خدمتش را بکند، چون خدمتکاری ندارد؛ پس رسول الله صلی الله علیه وسلم به او اجازه داد، مشروط بر اینکه با او نزدیکی نکند. همسر هلال گفت: به الله سوگند كه او هيچ حركت و رغبتی به چيزی ندارد. یعنی: نسبت به زنان شهوت ندارد و از وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم به مردم دستور داده ترکش کنند، پیوسته تا امروز می گرید. چهل روز است که می گرید. زیرا نمی داند که سرانجام چه خواهد شد. كعب رضی الله عنه می گويد: يكی از اعضای خانواده ام پس از شنيدن اين ماجرا به من گفت: چه خوب بود از رسول الله صلى الله عليه وسلم اجازه می گرفتی همسرت به تو خدمت کند؛ همان طور كه به همسر هلال بن اميه اجازه ی خدمت به شوهرش را داده است. گفتم: به الله سوگند، از رسول الله صلى الله عليه وسلم چنين درخواستی نمی کنم. چون نمی دانم چه پاسخی خواهد داد؛ چون من جوانم. بدين سان ده شب ديگر نيز صبر كردم و به این ترتیب پنجاه شب كامل از زمانی سپری شد كه رسول الله صلى الله عليه وسلم مردم را از سخن گفتن با ما منع کرده بود. کعب می گوید: نماز صبحِ پنجاهمين شب را بر بام يكی از خانه هايم خواندم. ناگهان فرياد شخصی را شنيدم كه بالای كوه «سَلع» - کوه معروفی در مدینه - رفته بود و با صدای بلند می گفت: "ای كعب بن مالک، تو را بشارت باد". به سجده افتادم و دانستم كه گشايشی حاصل شده است. و مردی به قصد مژده دادن، سوار بر اسبش از مسجد به سوی خانه ی کعب بن مالک تاخت و مردم نزد هلال بن امیه و مراره بن ربیع می رفتند تا به ایشان مژده دهند که الله توبه ی آنها را پذیرفته است. کعب می گوید: فردی که فریاد زده بود، پیاده و دیگری سواره آمدند و بشارت را کسی داده بود که این مساله را فریاد کشیده بود. چون صدا زودتر از اسب می رسد؛ بنابراین ازار و ردایم را به او دادم؛ این درحالی است که در آن روز لباس دیگری ندارد؛ به همین دلیل از خانواه یا همسایگانش دو لباس می گیرید و می پوشد؛ و لباس خود را به کسی می دهد که این بشارت را به او داده است. (فردی که با فریاد به وی بشارت داده بود.) و به سوی رسول الله صلى الله عليه وسلم در مسجد به راه می افتد. و رسول الله صلی الله علیه وسلم پس از نماز صبح به مردم مژده می دهد که الله توبه ی آن سه نفر را قبول کرده است. کعب می گوید: تصمیم گرفتم به دیدار رسول الله صلی الله علیه وسلم بروم که مردم گروه گروه برای تبريک و تهنيت جهت پذیرفته شدن توبه ام، به استقبالم می آمدند تا اينكه وارد مسجد شدم. ديدم رسول الله صلى الله عليه وسلم نشسته و اصحاب اطرافش را گرفته اند؛ طلحه بن عبيدالله رضی الله عنه برخاست و با من مصافحه كرد و پذیرفته شدن توبه ام را تبريک گفت. به الله سوگند، از ميان مهاجران تنها او برخاست و ديگر هيچکس بلند نشد. - کعب رضی الله عنه هيچگاه برخاستن طلحه رضی الله عنه را فراموش نکرد-. و به این ترتیب نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت، درحالی كه چهره اش از خوشحالی می درخشيد، زیرا از پذیرش توبه ی این سه شخص که به الله و رسولش ایمان داشتند و راستش را گفتند و مدت پنجاه روز مردم از ایشان کناره گرفتند و پس از گذشت چهل روز به امر رسول الله صلی الله علیه وسلم از زنان شان دوری نمودند، بسیار شاد و خوشحال بود. سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم به کعب می فرماید: «مژده باد تو را برای بهترين روزی که از هنگام تولدت بر تو گذشته است». و کعب می پرسد: یا رسول الله، اين مژده از سوی شماست يا از سوی الله؟ می فرماید: «خير؛ بلكه از سوی الله - عز وجل - است»؛ زیرا اگر از سوی الله باشد بسیار شریف تر، با فضیلت تر و بزرگ تر است. این بود که کعب گفت: از بابت پذیرفته شدن توبه ام تصمیم دارم اموالم را در راه الله و رسولش صدقه دهم. و رسول الله صلى الله عليه وسلم می فرماید: «مقداری از اموالت را برای خود نگه دار. اين برايت بهتر است». در ادامه کعب می گوید: پس سهميه ام از غنايم «خيبر» را نگه می دارم. سپس می گوید: همچنین از بابت پذیرفته شدن توبه ام، تا زمانی كه زنده باشم، هرگز دروغ نخواهم گفت، زیرا الله متعال بخاطر صدق و راستی مرا نجات داد. و پس از آن ماجرا هرگز دروغ نگفت، تا جایی که ایشان در صداقت و راستگویی ضرب المثل بود؛ و الله در مورد او و کسانی که همراهش بودند، این آیه را نازل نمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» [توبه: 119] «ای کسانی که ایمان آورده اید، از الله پروا کنید و با راستگویان باشید». و در تبیین منتی که با پذیرش توبه بر آنان نهاد، این آیات را نازل فرمود: «لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِيمٌ (117) وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (118) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (119) [توبه:117 - 119] «بی گمان، الله بر پیامبر و مهاجران و انصار كه در هنگام دشواری [غزوه تبوک] از او پیروى كردند رحمت آورد؛ بعد از آنکه نزدیک بود دل های گروهی از آنان بلغزد [و به سبب سختی های فراوان، جهاد را ترک كنند] سپس [با هم] توبه ی آنان را پذیرفت. بی تردید، او تعالی [نسبت] به آنان دلسوز [و] مهربان است. و [همچنین توبه] آن سه نفری [را قبول کرد] که امرشان به تأخیر انداخته شد؛ آنگاه که [مسلمانان از آنان بریدند و] زمین با همه ی فراخی اش بر آنان تنگ شد و از خود [نیز] به تنگ آمدند و دانستند که از الله، جز به سوی خودِ او پناهگاهى نیست؛ پس [الله با بخشایشِ خویش] به آنان بازگشت تا توبه کنند [و از آنان درگذشت]. یقیناً الله است که توبه پذیرِ مهربان است. ای کسانی که ایمان آورده اید، از الله پروا کنید و با راستگویان باشید». كعب رضی الله عنه می گويد: به الله سوگند، پس از اينكه الله مرا به اسلام هدايت كرد، بزرگ ترين نعمتی که به من بخشيده، راست گويی و صداقتم با رسول الله صلى الله عليه وسلم است که به او دروغ نگفتم و اگر دروغ می گفتم، مانند كسانی كه دروغ گفتند، هلاک می شدم. الله متعال با نزول وحی، بدترين سخنانی را كه به كسی می گويد، درباره ی دروغ گويان گفته است؛ چنانكه می فرمايد: «سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ، يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِن اللَّهَ لَا يَرْضَى عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ) [توبه:95 - 96] «[ای مؤمنان، پس از جنگ] وقتی به سوی آنان [= منافقان] بازگردید، برای تان به الله سوگند یاد می کنند تا از [گناهِ] آنان چشم پوشی کنید. پس از آنان روی بگردانید؛ [چرا كه] بی تردید آنان پلیدند و به [سزاى] آنچه می کردند، جایگاه شان دوزخ است. برای تان سوگند یاد می کنند تا از آنان راضی شوید. [حتی] اگر شما از آنان راضی شوید، الله هرگز از گروه نافرمان راضی نمی گردد». كعب رضی الله عنه می گويد: ما سه نفر، از کسانی که سوگند خوردند و رسول الله صلى الله عليه وسلم عذرشان را پذيرفت و با آنان بيعت كرد و برای شان درخواست آمرزش نمود، عقب افتاديم و رسول الله صلى الله عليه وسلم مسأله ی ما سه نفر را به تأخير انداخت تا الله در اين باره قضاوت نمود؛ چنانکه فرمود: «وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا». و آنچه الله عز وجل در آيه ی فوق ذكر كرده است، بازماندن ما از جهاد نيست؛ بلكه به تأخير افتادن مسأله ی ما از كسانی است كه برای رسول الله صلى الله عليه وسلم عذر آوردند و سوگند ياد كردند ورسول الله صلى الله عليه وسلم نيز عذرشان را پذيرفت. و در ادامه می گوید: رسول الله صلى الله عليه وسلم روز پنج شنبه از مدینه خارج شد؛ و دوست داشت در روز پنج شنبه سفرش را آغاز کند. و نیز می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم به هنگام چاشت به مدینه بازگشت و وارد مسجد شد و دو رکعت نماز خواند؛ و این سنت ایشان بود که هنگام بازگشت از سفر، پیش از هر جای دیگر به مسجد می رفت.